خدایا الان واقعا یه معجزه میخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

[ جمعه دوم خرداد 1393 ] [ 0:17 ] [ افسون ]

[ ]

روزی هزار بار میمیره ....

کسی که فکر میکنه برای کسی مهم نیست......

 

 

 

[ جمعه دوم خرداد 1393 ] [ 0:15 ] [ افسون ]

[ ]

سلام دوستای گلم...

دلم برای همگی تنگ شده

براتون تو این سال پیش رو بهترینارو آرزو دارم و امیدوارم به همه ی آرزوهاتون در جهت سعادت و خوشبختیتون برسین....

برای منم خیلی خیلی زیاد دعا کنید

دوستون دارم .شاد و پیروز باشید و در پناه امن خدا

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 19:50 ] [ افسون ]

[ ]

برام هیچ حسی شبیه تو نیس...

کنار تو درگیر آرامشم....

.

.

.

تمام قلب تو به من نمیرسه ...

همین که فکرمی برای من بسه...

 

[ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 ] [ 17:24 ] [ افسون ]

[ ]



روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر و بالاخره به اینترنت مجهز است.
تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند.
نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه...
را میفرستد.
در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند.


اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد.
پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد که در ایمیل نوشته بود :

گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی.
راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم.
همه چیز برای ورود تو رو به راهه. فردا می بینمت.
امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه ...
وای چه قدر اینجا گرمه !!!
ا

[ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392 ] [ 19:30 ] [ افسون ]

[ ]

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود

بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی؟

کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟

گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت؛ سپس کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت

برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.

سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.

مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند.


وقتی که مال های گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود!

کورش رو به کزروس کرد و گفت: ثروت من اینجاست. اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم

همیشه باید نگران آنها بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند

مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد و بخششی

که پاداشش

اعتماد است بزرگترین گنج هاست.

[ پنجشنبه بیستم تیر 1392 ] [ 13:9 ] [ افسون ]

[ ]

درود درود درود به همه ی دوستان نازنینم....

 

خیلی وقته که نیومدم و از همه پوزش میخوام امیدوارم منو ببخشید ...سرم خیلی شلوغ شده بود ...الان یه کم بهتر شده...تلاشمو میکنم که دوباره بیام و به این وبلاگ هم یه رنگ و رویی بدم....دلم برای تک تک تون تنگ شده براتون سال خوبی رو آرزومندم...به یاری خدا سالی پر از برکت و سلامتی و شادی داشته باشین....

 

دوستون دارم خیلی زیاد.........

 

 

تا درودی دیگر بدرود............

 

 

یه دنیا گل هم تقدیم وجود نازنینتون میکنم.......

 

 

                هر روزتان نوروز.........نوروزتان پیروز...........شاد باشید و در پناه امن خدا

[ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ] [ 16:32 ] [ افسون ]

[ ]

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

 

بعد از یه مدت خیلی طولانی اومدم ....

 

پوزش میخوام از اینکه نبودم و سپاس از اینکه همچنان به یادم بودین......

 

خب بریم سراغ پست امروز :

 

چطوره که پست امروزمون نظر سنجی باشه یعنی راستشو بخواین یه چندتا سوال طرح کردم تا یه کم روحیات خودمون رو به چالش بکشیم ......

این سوالا هم کمک میکنه خودمون و خوب بشناسیم هم اینکه ببینیم تو موقعیت های مختلف چه کار میکنیم......

 

آماده ؟؟؟؟؟؟

1....2....3...

سوال اول:

وقتی عصبانی هستی  چی کار میکنی؟؟؟؟؟به نظرت راه حل مناسب چیه؟

 

 

سوال دوم:

وقتی خوشحالی (حالا به هر دلیلی یا حتی بی دلیل یه احساس خوبی بهتون دست میده....)!!!!چی کار میکنی؟

 

 

 

سوال سوم :

 وقتی ناراحتی(بازم میتونه دلیل داشته باشه میتونه هم کاملا بی دلیل باشه ...دیدین یه دفعه ای آدم دلش میگیره...)چی؟؟؟؟؟

 

 

 

این سوالای بالا سری اول بود یه سری دیگه هم داره ....دوس دارم  نظرتون رو بدونم چون خیلی وقتا این شرایط برا همه ما رخ میده و قشنگه که بدونیم واکنش هر کسی تو این شرایط چیه؟

 

 

سری دوم:

 

1-اگه دزد بودی چه ویژگی ای (همون خصوصیت اخلاقی که تو وجود خودتون نیست و دوس دارین داشته باشین) میدزدیدی و از کی میدزدیدی؟

 

 2-اگر یه جعبه مداد رنگی داشتی با چه رنگی خودت و نقاشی میکردی و چرا؟

 

 

 3-اگر یه پاک کن داشتی کدوم یک از خصوصیات اخلاقیتو پاک میکردی؟

 

 

 

 

 

خب دوس جونیا منتظر نظرات قشنگتون هستم........

 

[ دوشنبه پانزدهم آبان 1391 ] [ 14:23 ] [ افسون ]

[ ]

سلام به همه ی دوستای گلم..........

 

حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

امیدوارم همیشه سالم و شاد باشید.....

 

خب پست امروز یه جورایی نظرخواهی هستش...

 

منم دوس دارم نظرات شما رو بدونم.....

 

حالا بریم سراغ پرسش:

 

همونطور که میدونید ورزشکارای عزیز کشورمون تو المپیک خیلی زحمت کشیدن

حالا من دوس دارم بدونم که هر کدومتون طرفدار کدومیک از بچه های المپیکی بوین و هستین؟

ومیخوام مختصری هم از بیوگرافیشون رو بنویسید که همه ی دوستان باهاشون آشنا بشن و اینطوری بهتر قدر ورزشکارامون رو بدونیم.....

 


ادامه مطلب

[ پنجشنبه نهم شهریور 1391 ] [ 23:55 ] [ افسون ]

[ ]

سلام دوستای مهربونم....حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟

 

امروز با یه پست متفاوت اومدم سراغتون....

 

راستش چند وقت پیش به باباییم گفتم بیا یه موضوع بده شما که بشینیم داستان بنویسیم بعد آخرش ببینیم کدوممون قشنگ تر نوشتیم....خلاصه نوشتیم و یه عده به باباجونم رای دادن و یه عده هم به من.

حالا من تصمیم گرفتم هر دو تا داستان و بذارم تا شماها بهش رای بدین.در ضمن من اصلا ناراحت نمیشم چون میدونم خیلی خوب نمیتونم داستان بنویسم ولی خوشحال میشم که انتقادای سازندتون منجر به پیشرفت  دوست خوبتون(خودم) بشه....

 

مرسی.....سپاس....

 

حالا اول داستان بابام....

 

ماهی گیر هر روز چوب ماهیگیریش رو روی دوشش میذاشت و به سوی دریاچه میرفت.مدتی به آبهای دریا خیره میشد حتی با انعکاس نور خورشید به روی آب باز میتونست حرکت ماهی رو زیر آب تشخیص بده که کجا داره میگرده و بازی میکنه .....مدتها بود که به دنبال شکار ماهی ئه بود.اما هیچ وقت ماهی به قلابش نمی افتاد اون روز هم مثل همیشه طعمه را سر قلاب زد و پرتاب کردتو دریاچه ماهی طعمه رو دید و تو دلش خندید و با خودش گفت.باز این ماهیگیر دست بردار نیست این دفعه باهاش بازی میکنم و گولش میزنم به طرف طعمه رفت و نوک کوچکی زد  ولی ماهیگیر فهمید و زود قلاب رو کشید ماهی به ناگاه دهانش سوخت دیگر گیر افتاده بود هر چی تقلا کرد نتونست خودش رو آزاد کنه انقدر تقلا کرد تا خسته و تسلیم شد ماهی گیر اونو گرفت و بالا آورد وقلاب رو از دهانش آزاد کرد ماهی پیش خودش گفت دیگه کارم تموم شده ماهی گیر اونو با دو تا دستاش گرفت و به ماهی چشم دوخت  طوری نگاه چشمای ماهی کرد که ماهی برای لحظه ای فلج شد وبعد دیگه نتونست چشم از چشمای ماهیگیر برداره ماهی گیر ماهی رو گذاشت توی آب و رفت ماهی نفهمیده بود که چه زمانی به آب برگشته .تو دلش آتشی روشن شده بود که سوزش لبش رو دیگه حس نمیکرد حال و روزگار خودش رو دیگه نمیفهمید دیگه نمیتونست بازی کنه دیگه نمیتونست شاد باشه از اون روز به بعد دیگه هر روز منتظر بود....منتظر ماهی گیر...رفتن ماهیگیر رو ندیده بود ولی منتظر بود تا شاید آمدنش رو ببینه..........

 

 

 

 

حالا همه بزنن کف قشنگه رو که نوبت داستان افسون جونه(یا به قول بابام افولیا جون)

 

خورشید کوله بارش رو بسته بود وگرد نارنجی رنگشو پشت کوه ها پخش کرده بود....دیگه کم کم داشت جای خودشو به ماه میداد....ولی پسرک  دلش نمیومد بره خونه هر روز کارش این شده بود که بشینه کنار برکه پاچه هاشو بزنه بالا پاشو بذاره تو آب وکلاه حصیری رو بذاره رو سرش و نهایتا چوب ماهیگیری رو بندازه توی آب تا بلکه بتونه ماهی بگیره.اون روز با بقیه روزا فرق داشت برای اولین بار تو این چند ماه  قلاب پسرک تونست تو دهن یه ماهی گیر کنه هم هول شده بود هم خوشحال تند تند  اهرم چرخوند ماهی رو گرفت تو دستش چقدر تنش لطیف بود پولک های طلاییش توی غروب آفتاب میدرخشیدن پسرک تو چشای ماهی زل زد یه دفعه برقی تو چشمای ماهی موج زد و شروع کرد به تکون خوردن پسرک یادش افتاد به روزایی که از مامانش دور میشه و چقدر ناراحت میشه ....به همین خاطر ماهی رو گذاشت توی آب که برگرده پیش مامانش ....پسرک وسایلو جمع کرد که بره دید ماهی ئه خیلی تقلا میکنه و بالا و پایین میپره اما ماهیگیر توجهی نکرد و رفت و رفت و رفت انگار قرار نبود دیگه بر گرده .........

چندین ماه گذشت کار ماهی این شده بود که هر روز بالا و پایین بپره و روی برکه موج های دایره ای درست کنه .........اما روز به روز ضعیف تر و ناتوان تر میشد....تا اینکه یه روز صبح برکه ساکت شد جسم بیجان ماهی روی آب شناور شد .............کاش پسرک ماهی را با خودش برده بود نه دلش را.......

 

 

 

خب حالا منتظر نظراتتون هستم .....جریان و فهمیدید که یه پسر ماهیگیر برا اولین بار یه ماهی میگیره که ماهیه عاشق پسره میشه .........حالا قضاوت باشما.......

[ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ] [ 9:43 ] [ افسون ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه